ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﺁﺟﻲ ﻧﺮﮔﺲ
هستی جونم سلام.دختر مهربون و دوست داشتنی من

آجی نرگس دختر عمه صدیقه کوچیک ترین دوست و همبازی هستی گلیه.البته توی دزفول.اینقدر دوستش داری که اگه روزی صد بار هم ببینیش بازم خسته نمیشی.هروقت جایی میریم که نرگس هم اونجاست دیگه شما کاری با مامان نداری و فقط آجی نرگس رو میشناسی.اینقدر هم قشنگ اسمش رو صدا میکنی که من قند تو دلم آب میشه.جووووون دلمی مامان. عمه اینا قرار بود واسه درمان عموعلیرضا برن تهران و ما هم رفتیم خونشون اندیمشک تا بچه ها تنها نباشند.توی این 3 روزی که اونجا بودیم حسابی با نرگس بازی کردی.صبح که از خواب بیدار میشدی و نرگس رفته بود مدرسه اینقدر بداخلاقی میکردی تا نرگس از مدرسه بیادوهمش توی خونه را میرفتی و با ناراحتی میگفتی آجی رفت.نرگس که از مدرسه میومد زود میرفتی دم در و با خوشحالی می پریدی توی بغلش.خلاصه اینکه کلی کیف کردی و خوش گذروندی.سر سفره هم آجی باید بهت غذا میداد.یه ابر هم رفتیم با هم پارک و تا تونستی بازی کردی. دفعه اول که رفتیم خوب بود اما سری بعد که باز رفتیم خونه عمه حالت بد شد و اسهال و استفراغ شدید داشتی.اینجوری که مجبور شدیم ساعت 12 شب ببریمت بیمارستان.برای اولین بار مجبور شدیم بهت آمپول بزنیم.بمیرم برات که چقدر گریه کردی.دلم کباب شد واست عزیزم.هربار که یادم میاد کلی ناراحت میشم .هرطوری بود گذشت و بعد از چند روز خداروشکر حالت خوب شد.
هستی جونم درحال خوابوندن عروسک آجی نرگس


پارک نزدیک خونه عمه جون






ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﺁﺟﻲ ﻧﺮﮔﺲ
